الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
222
الغدير ( فارسي )
به سخن پرداختم و شنيدم مىگفت ، سخن همان بود كه من گفتم پرسيدم چه گفتى ؟ پاسخ داد : كلاله از آن كسى است كه او را فرزندانى نباشند . اين سخن را عمر پس از زخم خوردن به زبان رانده و گرنه با نشستنش به جاى بوبكر گفت من شرم دارم با او در اين باره ناسازگارى نمايم - كه گذشت - و پس از آن نيز يك بار گفت : روزگارى بر من آمد كه نمىدانستم كلاله چيست تا پى بردم كلاله آن است كه كسى نه فرزند داشته باشد و نه پدر ( 1 ) و پس از همهء اينها با بينائى بر آنچه مىگفت ، گفت آنچه گفت . من نمىدانم آن احتياط كارى كه خليفه بر خويشتن بايسته شناخته بود - آن هم با سختى و تندىاى كه از گفتن معنى اب باز ايستاد - اكنون كجا گريخته ؟ و كدام آسمان سايه بر سرش افكند و كدام زمين او را در برگرفت و كجا رفت و چه كرد كه در اينجا در زمينهء كيش خداوند سخنى گفت كه درستى آن را از گمراه كننده بودنش باز نمىشناخت و نمىدانست آيا از خداست يا از خودش و از اهريمن ؟ و چگونه آيهء تابستانى بر او پوشيده ماند ؟ با آنكه - بر بنياد آنچه درج 6 ص 127 از چاپ دوم گذشت - پيامبر - درود و آفرين خدا بر وى و خاندانش - همان فراز را براى شناختن كلاله بس مىشمرد و باز چگونه اين سخن - از خداى برتر از پندار - از ديدهء وى پنهان ماند كه : اگر نمىدانستيد از كسانى كه نامهء يادآور خدا را مىشناسند بپرسيد ( 2 ) ؟ و چرا نپرسيد و نياموخت و روى به كسانى نياورد كه نامهء يادآور خدا را مىشناختند با آنكه خواه ناخواه مىدانست آنان كيانند ، روش وى چنان مىنمايد كه فرمانهاى آئين ، مرزبندى شده و در بسته نيست و گويا بستگى دارد به دريافتها و بهرهها ، و هر كس مىتواند به برداشت خود پشتگرم باشد ، كه اگر اين پندارها را درست انگاريم هر كس را مىرسد كه چون در زمينهء نامهء خدا و برنامهء پيامبر سخنى از او
--> ( 1 ) ن - « السنن الكبرى » ج 6 ص 224 ( 2 ) سورهء 16 آيهء 43